ب: توجه به پایان کار انسان

به دنبال مبحث غذا و سیر آفرینش آن به موضوع قیامت و پایان کار انسان اشاره فرموده است.

«فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ (33) يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ (34) وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ (35) وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ (36)

لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ (37) وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ (38) ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ (39) وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ (40) تَرْهَقُها قَتَرَةٌ (41)أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ (42)»

هنگامى كه آن صداى مهيب [صيحه رستاخيز] بيايد، (كافران در اندوه عميقى فرومى‏روند)! در آن روز كه انسان از برادر خود مى‏گريزد و از مادر و پدرش، و زن و فرزندانش؛ در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملًا به خود مشغول مى‏سازد! چهره‏هايى در آن روز گشاده و نورانى است، خندان و مسرور است؛ و صورتهايى در آن روز غبارآلود است، و دود تاريكى آنها را پوشانده است، آنان همان كافران فاجرند!

ج: ناسپاسی انسان

قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ (17) مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ (18) مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ (19) ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ (20) ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ (21)ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ (22) كَلاَّ لَمَّا يَقْضِ ما أَمَرَهُ (23)

مرگ بر اين انسان، چقدر كافر و ناسپاس است!(خداوند) او را از چه چيز آفريده است؟! او را از نطفه ناچيزى آفريد، سپس اندازه‏گيرى كرد و موزون ساخت، سپس راه را براى او آسان كرد، بعد او را ميراند و در قبر پنهان نمود، سپس هر گاه بخواهد او را زنده مى‏كند! چنين نيست كه او مى‏پندارد؛ او هنوز آنچه را (خدا) فرمان داده، اطاعت نكرده است!

د: شباهت ها ی میان غذای جسمانی و روحانی

1-هردو از آسمان و از جانب خداست . « انا صببنا الماء صبا .....»   « وفی السماء رزقکم...» هم غذاهای جسمانی به وسیله باران های رحمت الهی بر زمین نازل می شود  و هم  غذاهای روحانی به وسیله باران های وحیانی بر قلب پیامبران الهی  نازل می شود.

2- همان طور که غذای جسمانی جزئی از جسم متغذی شده و مو جب حیات ، قدرت و سلامت او می شود غذای روحانی نیز جزئی از روح انسان شده و موجب کمال و حیات معنوی می شود. به قدری قوی می شود که اگر همه آسمان ها و زمین را در گوشه ای از قلب عارف قرار دهی متوجه نمی شود. به قدری به تشنگی و گرسنگی او افزوده می شود که فقط با غذایی که از جانب خدا نصیبش می شود سیر می شود. سیری که به دنبال آن گرسنگی و تشنگی وجود ندارد. (كلام القاضي سعيد القمّي في غذاء الأرواح .سفينة البحار ؛ ج‏5 ؛ ص303)

3-هر دو نوع غذا ر ا باید از افراد اهل و مطمئن دریا فت کرد نه از نا اهلان و منحرفان.

از امام باقر عليه السّلام نقل شده که به جابرفرمود: «يا جابر و لا تستعن بعدوّ لنا حاجة و لا تستطعمه و لا تسأله شربة .....، سفينة البحار ؛ ج‏5 ؛ ص302

از هیچ یک از دشمنان ما در نیازمندی ها کمک نگیر.  و از آن ها درخواست غذا و نوشیدنی نکن...                              

وقتی غذای بدن را نباید از دشمنان در خواست کرد، چگونه غذای روح را می توان دریافت کرد؟

محقق كاشاني در تفسیر الصافي: از امام باقر عليه السّلام در باره آیه شریفه « فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ‏» فرمود:  « أي علمه الذي يأخذ عمّن يأخذه». انسان باید خوب دقت کند که علمش را از چه کسی دریافت می کند؟ (سفينة البحار ؛ ج‏5 ؛ ص302)

علم را تنها باید از سر چشمه های علم و حکمت یعنی اهل بیت علیهم السلام دریافت کرد .

4-هر دو باید به اندازه، پاکیزه ، مفید ، مقوی و سالم باشند

5-فقدان هرکدام  موت و مرگ به دنبال دارد. عدم تغذیه جسم مرگ جسمی و عدم تغذیه روح مرگ روح و معنویت را به دنبال دارد.

6- هردو باید متناسب با خصوصیات و نیازمندی های فرد و به موقع باشد.

7- هردو باید متناسب با دوره ستی فرد و شرایط روحی او باشد.

8- استفاده از هر دو به صورت جمعی دارای آثار بیشتری است.

 

ه: تفاوت های میان غذای جسمانی و روحانی

1-مُدرک و ادراک کننده غذای جسمانی نفس است . بر این اساس لذت و تأثیر آن محدود و موقت است ؛ اما ادراک کننده غذای روحانی عقل است. یعنی آثار آن ماندگار و ابدی است.

2-غذای جسمانی انسان با دیگر حیوانات مشترک است اما غذای روحانی انسان با ملائک مشترک است و  ویژه او تدارک دیده شده و موجودات زمینی دیگر از آن بی بهره اند.

3-غذای جسمانی از عالم ناسوت و مادیات است اما غذای روحانی از عالم ملکوت و مجردات است.

تفاوت بسیار میان خوراکی های جسمانی و معارف عالی آسمانی است. در روایات دو چیز به عنوان سفره گسترده الهی که همه مردم به آن دعوت شده اند مطرح شده است.

اول : قرآن

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏: إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ مَأْدُبَةٌ اللَّهِ‏ تَعَالَى فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأْدُبَةِ اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَّ مَا اسْتَطَعْتُمْ، فَإِنَّهُ النُّورُ الْمُبِينُ، وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ [فَ] تَعَلَّمُوهُ، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُشَرِّفُكُمْ بِتَعَلُّمِهِ. (التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام / 60)

وَ قَالَ ص‏ الْقُرْآنُ مَأْدُبَةُ اللَّهِ‏ فَتَعَلَّمُوا مَأْدُبَةَ الْقُرْآنِ [اللَّهِ‏] مَا اسْتَطَعْتُمْ إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ حَبْلُ اللَّهِ وَ هُوَ النُّورُ الْمُبِينُ وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ فَاقْرَءُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْجُرُكُمْ عَلَى تِلَاوَتِهِ بِكُلِّ حَرْفٍ عَشْرَ حَسَنَاتٍ أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ الم حَرْفٌ وَاحِدٌ وَ لَكِنْ أَلِفٌ وَ لَامٌ وَ مِيمٌ ثَلَاثُونَ حَسَنَةً. (جامع الأخبار(للشعيري) / 40 )

دنباله روایت، قلبی که در آن قرآن نباشد را به خانه ای خالی تشبیه فرموده است. «و إنّ أصفر البيوت لجوف أصفر من كتاب اللّه تعالى» أمالي المرتضى / ج‏1 / 354

در همین سوره عبس هم به اهمیت قرآن اشاره شده است.

كَلاَّ إِنَّها تَذْكِرَةٌ (11) فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ (12) فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ (13) مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ (14)

بِأَيْدِي سَفَرَةٍ (15) كِرامٍ بَرَرَةٍ (16)  هرگز چنين نيست كه آنها مى‏پندارند؛ اين (قرآن) تذكّر و يادآورى است، و هر كس بخواهد از آن پند مى‏گيرد! در الواح پرارزشى ثبت است،الواحى والا قدر و پاكيزه،به دست سفيرانى است والا مقام و فرمانبردار و نيكوكار!

دوم : نماز

«ص أَنَّهُ قَالَ: أَلَا إِنَّ الصَّلَاةَ مَأْدُبَةُ اللَّهِ‏ فِي الْأَرْضِ قَدْ هَنَّأَهَا (هیّأها) لِأَهْلِ رَحْمَتِهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ». مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل / ج‏3 / 16 / 2

4-مسموم کردن ، فاسد شدن یا فقدان غذای جسمانی تنها مرگ جسمانی به دنبال دارد اما مسموم کردن یا فاسد بودن یا فقدان غذای روحانی جسم و روح هر دو را دچار آسیب می کند. گاه یک امت را به هلاکت و آوارگی می کشاند.  مانند قوم بنی اسراییل که پس از آن همه ماجرا ، به گوساله پرستی دچار شدند.« اشربوا فی قلوبهم العجل...» و دلهاى آنها، بر اثر كفرشان، با محبت گوساله آميخته شد.

عشق و علاقه‏ى مُفرِط، خطرناك است. اگر دل انسان از علاقه به چيزى پرشود، حاضر نمى‏شود حقايق را بپذيرد.چنانكه گفته‏اند: «حب الشئ يعمى و يصم» دوستدارى چيزى، انسان را كور وكر مى‏كند. يعنى انسان ديگر حاضر نيست عيب‏هاى آنرا ببيند و يا بشنود. (تفسير نور    ج‏1    162)

5-در استفاده از غذای جسمانی توصیه به کم استفاده کردن، فقط صبح و شام غذا خوردن، ساده بودن غذا توصیه شده است اما در استفاده از غذای معنوی به بیشتر استفاده کردن دائمی بودن و عمیق بودن آن سفارش شده است.

6-اطعام غذای جسمانی تنها برای زندگان و از نزدیک صورت می گیرد اما اطعام غذای روحانی برای مرده و زنده و از راه دور هم امکان پذیر است. مانند قرائت فاتحه و طلب آمرزش و غیره

7-مقدار کم غذای روحی چه مفید و چه مضر گاه سرنوشت ساز بوده و کل زندگی را تغییر می دهد اما غذای جسمانی به این شدت نیست. استاد شهید مطهری در این زمینه جریان آموزنده ای را در تفسیر این سوره بیان داشته است:

سالها پيش (در حدود ده سال پيش كه ما تازه به قلهك آمده بوديم) در آخرين سفرى كه مرحوم ابوى ما به تهران تشريف آورده بودند، آقاى فلسفى آمده بود و از ايشان ديدن كرده بود و ما هم مى‏خواستيم به بازديد آقاى فلسفى برويم. با مرحوم ابوى آمده بوديم سر خيابان دولت و منتظر تاكسى بوديم. بعد از مدتى يك ماشين شخصى ايستاد. راننده گفت: كجا مى‏رويد، من شما را مى‏رسانم. ما هم سوار شديم. بعد خودش شروع كرد به صحبت كردن راجع به اين كه من چرا شما را سوار كردم. او كه ما را نمى‏شناخت‏  گفت: من به شما آقايان‏ خيلى ارادت دارم و علاقه‏مند هستم و اصلا من زنده‏شده به دست يكى از شما هستم‏. من و پدرم اختلاف داشتيم. اختلافمان آن‏قدر شديد شد كه به دشمنى شديد منجر شد به گونه‏اى كه تصميم گرفتم پدرم را بكشم. در همان اوقاتى كه تصميمم قطعى شده بود و دنبال فرصتى بودم، يك روز در خيابان حركت مى‏كردم كه صدايى از بلندگو به گوشم رسيد. نمى‏دانم چه شد، مثل اين كه اين صدا من را به سوى خود كشاند.

با اين كه كار داشتم، گفتم ببينم اين كيست كه حرف مى‏زند. رفتم، ديدم سيدى بالاى منبر مشغول صحبت است. نشستم و چون عجله داشتم به حالت نيم‏خيز نشستم كه دو سه كلمه گوش كنم و بروم. ديدم راجع به روابط و حقوق پدر و فرزند صحبت مى‏كند. خيلى برايم گرم و دلنشين بود.

گوش كردم، گويى اصلا اين سيد از ماجراى من و پدرم خبر دارد و تمام جزئيات ماجراى من را طرح مى‏كند. مجموع وظايف پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر را بيان كرد و من سرگذشت خودم را در حرفهاى او يافتم. تا آخر نشستم. آن‏چنان مجذوب شدم كه وقتى از منبر پايين آمد دنبال او را گرفتم و هرجا كه منبر مى‏رفت به دنبالش مى‏رفتم. به همين دليل، از تمام آن تصميمها منصرف شدم و با پدرم هم رفيق شديم. و حالا من مى‏بينم كه اصلا زنده‏شده اين آدم هستم. (ايشان مرحوم آقا سيد مهدى قوام بوده، خدا رحمتش كند.) بنابراين شما آقايان‏ به گردن من حق حيات داريد.

توجه كرديد كه يك جمله چگونه مى‏تواند سرنوشت انسانى را بكلى تغيير دهد؟! عكس اين قضيه هم هست؛ يعنى يك نفر در راه راست باشد و يك جمله سرنوشت او را بكلى تغيير دهد. بين اين جوانهاى خودمان چقدر افرادى را مى‏شنويم كه حساب‏نكرده فورا مى‏روند با اين و آن رفيق‏ مى‏شوند (مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (آشنايى با قرآن(10 - 14))، ج‏28، ص: 377)

 

 

8-مسموم شده توسط غذای جسمانی قابل تشخیص و به وسیله دیگران قابل مداواست اما مسموم شده توسط غذای روحی به راحتی قابل تشخیص نیست و  با کمک دیگران تنها با اراده خود فرد قابل مداواست.

9- مسئوول کنترل و ممنوعیت غذاهای مسموم جسمانی سازمان های بهداشتی هستند اما مسئوول کنترل سخنان و افکار مسموم ، خود افراد بوده و علمای شیعه به عنوان نگهبانان و مرزبانان اندیشه در روایات معرفی شده اند.

مرابطه و مرزبانی از اندیشه ها

تفاوت مهم در این بخش و مشکل اساسی این است که کنترل مواد غذایی جسمانی مسموم، کاری همه پسند و معقول به شمار می آید، اما کنترل غذاهای روانی مسموم در نزد بسیاری از افراد ، خلاف آزادی و توهین و سانسور محسوب می شود

این جاست که مبحث پیچیده مفهوم آزادی مطرح می شود و پرسش هایی کاربردی پدید می آید

1-آیا نباید از نگهداری و نشر کتب ضاله، فیلم های مبتذل و روزنامه های وابسته جلوگیری به عمل آورد؟

2-آیا فعالیت های کانال های منحرف و ماهواره های مخرب نباید کنترل شود؟

3-آیا نباید فرزندان و جوانانمان را از غذاهای مسموم روحی و روانی تحت مراقبت قرار دهیم؟

4-آیا نباید جلوی جنگ نرم دشمن را گرفت؟ و....

در پاسخ پرسش های فوق باید گفت : آزادی زمانی مورد تأیید اسلام و عقل است که در چارچوب اخلاق و منطق و استدلال مطرح شود. اگر خلاف اخلاق و منطق بود قابل قبول نیست.آلوده کردن جامعه گسترش مفاسد اخلاقی به نام ازادی، نابودی حقوق انسان هاست و هرگز منطق صحیح آن را نخواهد پذیرفت.

به عبارت دیگر «آزادی در....» سقوط وانحراف خلاف منطق و اخلاق است؛ اما «آزادی از...» همه انحراف ها و انحطاط ها مورد تأیید عقل و منطق و اخلاق است.

بنابراین باید از مسموم شدن فضای فکری فرد و جامعه جلوگیری شود.

راه های مقابله با مسموم سازی فضای فکری عبارت است از:

1-نقد دقیق در فضای سالم و صمیمانه

2-تقویت توانمندی همه افراد در نقد افکار و اندیشه ها و بهره مندی مناسب از رسانه ها (سواد رسانه ای)

3-فعال شدن حوزه و دانشگاه  و نخبگان حقیقی در رسالت اصلی خود یعنی

«مرابطه و مرزبانی از اندیشه ها »

امام حسن عسكرىّ عليه السّلام از امام صادق عليه السّلام نقل فرموده: عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا مُرَابِطُونَ- فِي الثَّغْرِ الَّذِي يَلِي إِبْلِيسَ وَ عَفَارِيتَهُ‏ يَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا وَ عَنْ أَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ وَ شِيعَتُهُ النَّوَاصِبُ أَلَا فَمَنِ انْتَصَبَ لِذَلِكَ مِنْ شِيعَتِنَا كَانَ أَفْضَلَ مِمَّنْ جَاهَدَ الرُّومَ وَ التُّرْكَ وَ الْخَزَرَ أَلْفَ أَلْفِ مَرَّةٍ لِأَنَّهُ يَدْفَعُ عَنْ أَدْيَانِ مُحِبِّينَا وَ ذَلِكَ يَدْفَعُ عَنْ أَبْدَانِهِمْ. (الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي) ؛ ج‏2 ؛ ص385)

علماى شيعه ما همچون مرزداران، مانع يورش ابليس‏به شيعيان ناتوان شده، و جلوى غلبه ناصبان شيطان صفت را مى‏گيرند. پس بدانيد هر كه اين گونه در مقام دفاع از شيعيان ما برآيد فضيلتش از جهادكننده با روم و ترك و خزر، هزار هزار بار بيشتر است، زيرا آن از كيش پيروان ما دفاع مى‏كند و اين از جسم آنان.

10 ابزار جذب غذای جسم بیشتر از طریق دستگاه گوارش است اما جذب غذای روح با همه حواس پنجگانه به علاوه قوّه عقل، قوّه خیال، قوّه وهم و نیروی قلب است. استاد شهید مطهری در این باره جریانی را نقل می کند که بسیار آموزنده است.

«مردى بود در خراسان به نام مرحوم حاج آقا آخوند ملّا عباس تربتى (پدر آقاى راشد) كه بسيار مرد باتقوا و فوق‏العاده‏اى بود و با مرحوم پدر ما خيلى دوست بودند. آقاى راشد نقل مى‏كرد كه در سنه هجده كه پدر ايشان به تهران آمده بود، گاهى كه به خيابان مى‏رفتيم، [اگر چيزى به ايشان نشان مى‏دادند] مثلا مى‏گفتند: اين خيابان را خراب كرده‏اند، اينجا چنين است، آنجا را ببينيد ...

هرچه مى‏گفتند، ايشان سرش را بلند نمى‏كرد و نگاه نمى‏كرد. گفتم: چرا نگاه نمى‏كنيد؟ گفت: چون فايده‏اى به حال من ندارد. به همان اندازه كه نگاه كنم توجهم جلب مى‏شود و آن مطلب مى‏آيد در روح من و غذاى روح من مى‏شود. من بايد حساب كنم كه اين غذاى روحى براى من لازم است يا نه، مفيد است يا مفيد نيست؟  (مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى ؛ ج‏28 ؛ ص376)

حديثى است از امير المؤمنين على عليه السلام، كه خيلى حديث عجيبى است. مى‏فرمايد:

ما لى ارَى النّاسَ اذا قُرِّبَ الَيْهِمُ الطَّعامُ لَيْلًا تَكَلَّفوا انارَةَ الْمَصابيحِ لِيُبْصِروا ما يُدْخِلونَ بُطونَهُمْ وَ لا يَهُمّونَ بِغِذاءِ النَّفْسِ بِأنْ يُنيروا مَصابيحَ أَلْبابِهِمْ بِالْعِلْمِ لِيَسْلَموا بِهِ لَواحِقَ الْجِهالَةِ وَ الذُّنوبِ فِى اعْتِقاداتِهِمْ وَ أَعْمالِهِمْ‏ (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20/ ص 261.). مى‏فرمايد: چرا مردم اين گونه‏اند كه اگر شب تاريكى باشد و آنها را بر سر يك سفره بنشانند، تا وقتى كه چراغى روشن نكنند دست به اين سفره نمى‏برند، چطور مردم در غذاى جسمانى دقيق‏اند (بايد هم دقيق باشند) ولى در غذاى روحانى دقيق نيستند؟! (مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى ؛ ج‏28 ؛ ص375)

گرامی داشتن کسانی که در پی غذای روحانی هستند به جای گرامی داشتن ثروت اندوزان

روزى عده‏اى از اغنيا و ثروتمندان و اشراف قريش از قبيل وليد بن مغيره و ابو جهل بن هشام و امية بن خلف و ابىّ بن خلف و احتمالا ابو سفيان و خلاصه عده‏اى از كلّه‏گنده‏هاى قريش كه دماغشان هم پر از نخوت بود، آمده بودند خدمت پيغمبر اكرم و با ايشان مذاكره مى‏كردند. پيغمبر اكرم كاملا متوجه آنها بودند و با آنها صحبت مى‏كردند، براى اين كه بلكه بشود آنها را به اسلام متمايل كرد در اين بين مرد مؤمنى از همين طبقه‏اى كه به‏ حساب نمى‏آيند و اتفاقا از دو چشم اعمى و كور هم بود، به نام عبد اللّه بن امّ مكتوم‏، از در وارد شد. چون كور بود، نمى‏دانست چه خبر است، چه كسانى نشسته‏اند و چه موضوعى در كار است.

تا از راه رسيد، بدون معطّلى گفت: يا رَسولَ اللّه! اقْرِئْنى، عَلِّمْنِى الْقُرْآن. يا رسول اللّه! قرآن براى من بخوان، قرآن به من تعليم بده.

اينجا قرآن بدون اين كه اسم كسى را ببرد، مى‏فرمايد: رو ترش كرد و اعراض كرد. براى چه؟چون كورى آمده بود. وَ ما يُدريكَ و چه مى‏دانى تو، لَعَلَّهُ يَزَّكّى شايد همين كور مى‏خواهد پاك شود، اوْ يَذَّكَّرُ يا متذكّر شود (شايد براى تذكّر و بيدارى آمده است و تذكّر به حال او مفيد باشد). مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (آشنايى با قرآن(10 - 14))، ج‏28، ص: 356

دو نظر درباره مصداق آيه‏

علماى اهل تسنن عموما، و بعضى از مفسرين از علماى شيعه گفته‏اند آن كسى كه رويش را ترش كرد و اعراض كرد، خود پيغمبر اكرم بود؛ البته به خاطر همين جهت كه حضرت ديد تا اين شخص آمد يك‏دفعه اينها با خود مى‏گويند: بيا اين هم مريدها! همين كر و كورها! همين كور و كچل‏ها! يعنى با آمدن اين شخص، با اين روح پرنخوتى كه اينها داشتند، يك‏دفعه برنامه بهم مى‏خورْد. رسول اكرم ازاين‏جهت ناراحت شد كه چرا او اين‏چنين بى‏موقع آمد.

ولى اكثر مفسرين شيعه و از جمله تفسير الميزان به شدت اين احتمال را نفى مى‏كنند و مضمون حديثى از امام صادق عليه السلام را كه در اين مورد رسيده است تأييد مى‏كنند. حضرت صادق مى‏فرمايد: در آن مجلس كه پيغمبر نشسته بودند و اين اكابر و بزرگان قريش هم بودند- با همين جوّ و خصوصياتى كه عرض كردم- يكى از صحابه كه از امويها بود[1]، تا عبد اللّه بن امّ مكتوم وارد شد، رويش را ترش كرد و برگرداند[2]. با خود گفت: اين ديگر چه بود پيدايش شد؟! در يك چنين وقتى كه عده‏اى از اين گردن‏كلفتها آمده‏اند و دارند نرم مى‏شوند- در حالى كه اينها اصلا نمى‏خواهند با اين مستضعفين در يك مجلس جمع شوند- اين كجا بود پيدا شد؟! البته عبد اللّه بن امّ‏

مكتوم چون خودش كور بود، نمى‏ديد چه كسى رويش را ترش كرد؛ حال يا فهميد يا نفهميد.

حضرت صادق مى‏فرمايد: «آن رو ترش‏كننده فردى از امويين بود (يعنى عثمان بود كه چنين كارى كرد) و مورد اين ملامت و عتاب، آن شخص است نه پيغمبر اكرم.» و تفسير الميزان [براى اثبات اين مدعا] قرائن زيادى ذكر مى‏كند.

بعدا مفسرين اهل تسنن و بعضى از غير اهل تسنن [كه معتقدند آن شخص پيغمبر اكرم بوده است‏] اين مسئله را مطرح كردند كه: اين كار يك كار خلاف شمرده مى‏شود؛ آن‏وقت چطور مى‏شود رسول اكرم چنين كار خلافى را مرتكب شده باشد؟ خودشان جواب مى‏دهند كه: هنوز اين دستور نرسيده بود كه نبايد چنين كارى كرد. كار، آن‏وقت خلاف است كه دستورش قبلا رسيده باشد، بعد مخالفت شود؛ ولى چيزى كه هنوز دستورش نرسيده است، خلاف شمرده نمى‏شود. ممكن است يك امرى بعدها دستور اكيد بر خلاف بودنش صادر شود، در اين صورت قبل از آن كه آن دستور نازل شود، خلاف شمرده نمى‏شود.

ولى تفسير الميزان اين جواب را رد مى‏كند؛ مى‏گويند: اولا برخى خلافها هست كه احتياجى به دستور شرع ندارد؛ عقل هم براى تشخيص خلاف بودن آن كافى است. مثلا گفته‏اند: مسافر در سفر، نمازش را قصر كند و روزه‏اش را بخورد. قبل از اين كه اين دستور برسد، اگر كسى در سفر روزه بگيرد و نمازش را تمام بخواند خلاف نيست چون هنوز دستور نرسيده. بعد كه دستور رسيد اگر كسى بر خلاف آن عمل كند خلاف كرده. قبل از دستور و بعد از دستور فرق مى‏كند، چون اين يك دستور تعبدى است و دستورى نيست كه هركسى به فطرت و عقل خودش درك كند. ولى برخى خلافها هست كه لزومى ندارد كه دستور بدهند؛ انسان به فطرت و وجدان خودش هم خلاف بودن آن را درك مى‏كند. آيا پيغمبر اكرم قبل از آن كه دستور صريح وحى به او برسد، احساس نمى‏كرد كه تحقير كردن و بى‏اعتنايى كردن به فقير و اعمى- ازآن‏جهت كه اعمى و فقير است و از طبقه پست است- امر نامطلوبى است، كه قرآن بايد به او دستور بدهد؟! ثانيا ايشان‏[3] آيات زيادى از قرآن مى‏آورند كه در آنها به پيغمبر دستور رسيده كه نسبت به مؤمنين خفض جناح كن: وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏[4] و ثابت مى‏كنند كه بعضى از اين آيات قبل از آيه عبس نازل شده. پس اين گونه هم نيست كه قبل از اين قضيه در اين موضوع دستورى نرسيده باشد.

مخصوصا آنجا كه خدا در سوره قلم (كه مى‏گويند دومين سوره‏اى است كه نازل شده است) خطاب به پيغمبر مى‏فرمايد: وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ‏[5] تو الآن آن عالى‏ترين اخلاقهايى كه يك انسان‏بايد داشته باشد، دارى.

بنابراين، ديگر نمى‏تواند يك چنين نقطه ضعفى [يعنى رو ترش كردن در مقابل اعمى و فقير] وجود داشته باشد، كه بعد با آيه قرآن اين نقطه ضعف اصلاح شده باشد. و علاوه بر اينها ما در اين مورد روايت داريم و روايت براى اين كه مفسّر آيه باشد كافى است. آيه هيچ تصريحى ندارد، چون نفرمود: «عَبَسْتَ وَ تَوَلَّيْتَ» تو عبوس كردى و تو اعراض كردى، بلكه به صورت غياب فرموده:

عَبَسَ وَ تَوَلَّى‏ رو ترش كرد و پشت كرد و رو برگرداند. يعنى خودِ آن عملِ نامطلوب را ذكر مى‏كند، به صورت غياب نه به صورت خطاب. ولى بعد كه مسئله عتاب از بين مى‏رود، مسئله ديگر را به صورت خطاب مى‏گويد: وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى. أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى‏.

اين كلماتِ ما أَدْراكَ و ما يُدْريكَ كلماتى هستند كه در قرآن زياد استعمال مى‏شوند: وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ تو چه مى‏دانى كه ليلة القدر چيست! اين كه مى‏گويند اينها صيغه تعجب‏اند، مقصود اين نيست كه آيا «تو» ى پيغمبر مى‏دانى يا نمى‏دانى، بلكه مقصود بيان عظمت مطلب است.

وقتى مى‏خواهيم مطلب را خيلى [باعظمت جلوه دهيم مى‏گوييم:] تو چه مى‏دانى قضيه چيست! مثل اين كه شما به يك نفر بگوييد: چه مى‏دانى چه بود امروز! يعنى مطلب خيلى مهم و بزرگ بود.

وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى‏ چه مى‏دانى تو! يعنى آيا حتما محرز شده بود كه اين شخص هرگز هدايت نمى‏شود؟ شايد برعكس باشد، آن كسى كه هرگز پاك نمى‏شود همان مستغنى ثروتمند متكبر باشد و آن كسى كه هدايت مى‏شود اين شخص باشد. كسى كه آمده و مى‏گويد: اقْرِئْنى وَ عَلِّمْنِى الْقُرْآن، يك آدمى است كه به پاى خودش آمده تا به او قرآن ياد بدهند. أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى‏. فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى. وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى‏. اما آن كسى كه مستغنى و ثروتمند است، تو متصدى او هستى، يعنى مشغول به او هستى؛ براى اين كه مى‏خواهى او را هدايت كنى. وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى‏. او پاك بشود يا نشود، هدايت بشود يا نشود، بر تو نيست؛ يعنى تو پيغمبرى و وظيفه‏ات ابلاغ و گفتن است، او مى‏خواهد بپذيرد يا نپذيرد، تو مسئول نپذيرفتن او نيستى‏[6]

عتاب هاى قرآن نسبت به پيغمبر اكرم‏

در قرآن، عتاب نسبت به پيغمبر زياد داريم و قرآن مكرّر پيغمبر را مورد عتاب قرار مى‏دهد. در سوره تحريم خوانديم: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ‏.[7] اى پيامبر چرا آن چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده، حرام كردى؟! به خاطر اين كه زنهاى تو روى تو فشار آورده بودند و تو مى‏خواستى دل اينها را به دست آورى‏[8].

اين است كه عايشه حرف خوبى دارد. او در مورد يك قسمت از آيات سوره احزاب مى‏گويد:

اين آيات دليل بر اين است كه قرآن از ناحيه خدا بر پيغمبر نازل شده. اگر كتابى از ناحيه خود شخص باشد، محال است چيزهايى كه جنبه عتاب و خطاب و ملامت خودش را دارد، در كتاب خود بياورد. فرنگيها هم يكى از حرفهايى كه مى‏زنند همين است و اين حرف را برخى از مستشرقين از جمله گلدزيهر در كتابهاى متعدد خود آورده‏اند. اين نكته يكى از چيزهايى است كه فرنگيها را نسبت به قرآن مذعن كرده و اظهار خوش‏بينى مى‏كنند. راجع به پيغمبر مى‏گويند: اين مرد در گفته‏هاى خودش صادق بود. گرچه عده‏اى از اينها وحى را به طور كلى قبول ندارند چون اساسا خدا را قبول ندارند، ولى پيغمبر را به صداقت قبول دارند. مى‏گويند- العياذ باللّه- اين كه او مى‏گفت بر من وحى نازل مى‏شود، برخى حالات روحى برايش پيدا مى‏شد كه او خودش خيال مى‏كرد از يك مبدأ ماورايى است، ولى ما مبدأ ماورايى را قبول نداريم.

اين عتابها نشانه صداقت پيغمبر است. اگر او يك آدمى بود كه- العياذ باللّه- قرآن را از ناحيه خودش آورده بود، هيچ وقت خودش را اين‏چنين شديد مورد عتاب قرار نمى‏داد.

و از اين عتابها زياد داريم. در يكى از جهادها عده‏اى از منافقين آمدند و اجازه خواستند كه [شركت نكنند.] يكى آمد عذر خواست كه مثلا بچه‏ام مريض است، اجازه بدهيد من نيايم؛ پيغمبر اجازه داد. ديگرى آمد عذر خواست، باز پيغمبر اجازه داد. ديگرى آمد ... آيه آمد: عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ‏[9]. خدا از تو بگذرد، چرا به اينها اجازه دادى؟! تعبير را ببينيد: عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ‏.

اينها همه، كمال صداقت قرآن و كمال صداقت پيغمبر را نشان مى‏دهد.

به‏هرحال اگر هم مقصود در آيه‏ عَبَسَ وَ تَوَلَّى‏ پيغمبر اكرم باشد، اين كار يك ترك اولى بيشتر نيست و ما اين را مكرر گفته‏ايم كه آنچه كه در مورد پيغمبران حتى به تعبير «گناه» گفته مى‏شود، براى آنها ترك اولى است و همان كارها براى ما حتى جزء حسنات شمرده مى‏شود و از حسنات ما هم بالاتر است‏[10].

كَلّا حالا رها كن اين سخن را؛ يعنى برويم حرف ديگرى بزنيم. كَلَّا إِنَّها تَذْكِرَةٌ. فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ‏.

قرآن يك تذكار است، يك تذكره است (تذكره يعنى يادآورى كردن)، يك وسيله يادآورى كردن است.   مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (آشنايى با قرآن(10 - 14))، ج‏28، ص: 361

 

 

 

 



[1] -. تصريح نكرده‏اند كه چه كسى بوده، اما چون مى‏گويند قضيه در مكه اتفاق افتاده و در مكه، اموى مسلمان غير از عثمان نبوده، بنابراين« يكى از صحابه» منطبق بر عثمان است.

[2] -. لا بد عده‏اى از اصحاب نشسته بوده‏اند و يكى از آنها هم عثمان بوده. همه هم توجه به اين نكته داشته‏اند كه حالا اين اكابر قريش با نخوت و تكبرى كه در دماغشان است چه فكر مى‏كنند.

[3] -.[ علامه طباطبايى‏]

[4] -. شعراء/ 215.

[5] -. قلم/ 4.

[6] -. سؤال: يعنى روى سخن اينجا عوض مى‏شود؟

استاد: بله، روى سخن اينجا عوض مى‏شود يعنى از قبيل« ايّاكَ أعنى وَ اسْمَعى يا جارَةُ» است. اين يك مَثَلى است در عرب و داستانش اين است كه شخصى از همسايه‏اش ناراحت بود، مى‏خواست يك حرفهايى بزند، ولى اين حرفها را خطاب به شى‏ء ديگرى انسان ديگرى يا مرغى كه داشت مى‏گفت. بعد گفت: ايّاكَ أعْنى وَ اسْمَعى يا جارَةُ( مخاطب، زن است) يعنى: همسايه! مقصودم تو هستى، بشنو! در فارسى شايد تعبير نزديك به اين مَثَل، اين باشد كه مى‏گويند:« به در مى‏گويم كه ديوار بشنود». در احاديث داريم كه«

نَزَلَ الْقُرْآنُ بِايّاكَ أعْنى وَ اسْمَعى يا جارَةُ

» قرآن بر ايّاكَ أعْنى وَ اسْمَعى يا جارَةُ نازل شده؛ يعنى خيلى از آيات قرآن خطاب به پيغمبر است و مقصود، امت‏اند.

[7] -. تحريم/ 1.

[8] -. ظاهرا پيغمبر اكرم عسلى خورده بود، همسرانش گفتند كه زنبور عسل از فلان گياه خورده و اين عسل بوى آن را مى‏دهد. پيغمبر فرمود: من ديگر عسل نخواهم خورد. قرآن ملامتش مى‏كند و مى‏گويد: چرا چنين مى‏گويى؟!

[9] -. توبه/ 43.

[10] -.[ در ابتداى جلسه بعد درباره اين آيات توضيح بيشترى داده شده است.]